ایمان بیاورید

بعد از صدور پیام قبلی متوجه شدم پيروان گمنامي از سراسر گيتي در قالب ايدههاي نوآورانه و شكوفاشده استفاده از لنگ را در دستور كار خود قرار دادهاند و در كمتر از يك هفته از دريافت پيام از لنگ به عنوان لباس و حجاب برتر استفاده كرده و به تبليغ آن پرداختهاند.
اگرچه منظور من از لنگ در پيام قبل دستمال يزدي بود و استفاده از آن را به جاي دستمال كاغذي توصيه كرده بودم ولي چون پيروان اديان در همه جاي دنيا تندروي ميكنند پيروان من هم همانگونه كه درعكسها ميبينيد بعد از شنيدن پيام دست از پا گم كرده و از خود تندروي نشان داده و لنگ حمام را به عنوان پوشش خود برگزيدهاند. همينجا از اين پيروان سپاسگزاري نموده و توصيه ميكنم كه از تندروي در اجراي پيامها خودداري كرده تا از انحراف و بدعت در آنها جلوگيري شود.
در عكسها اگر يك مقداري بدحجابي مشاهده ميكنيد ايراد از من است كه هنوز احكام حجاب را صادر نكردهام. به زودي در اين راستا پيامها و فرمانهايي را ابلاغ خواهم كرد. تا آن زمان هرگونه كه مايل بوديد ميتوانيد حجاب داشته باشيد يا نداشته باشيد. سعي ميكنم احكام حجاب را بنا به سردي و گرمي هوا تنظيم و صادر كنم تا پيروان دچار گرمازدگي يا سرماخوردگي نشوند تا در اين دنيا شرمنده آنها نشوم.
خلاصه پيام اينكه فكر نميكردم كه ضريب نفوذ پيامهايم در قلوب مردم دنيا اين مقدار زياد باشد ولي بعد از مشاهده اين عكسها يواش يواش قصد دارم به خودم ايمان بياورم اگر شما هم دوست داشتيد ايمان بياوريد ولي تندروي نكنيد.



لُنگ بيندازيد

با لنگهايي بر دوش خيابان نوبخت را بالا و پايين ميرود. بعد از چند گامي كه آرام آرام بر ميدارد ميايستد و منتظر ميماند تا دستي از ماشيني بيرون بيايد و لنگي بخرد. پيرمرد آنقدر لنگ بر دوشش ميگذارد كه شانههايش در زير آنها خم ميشود و چهرهاش در ميان آنها گم ميشود. تلاش زيادي براي فروشآنها نميكند گويا به روزي روزانهاش قانع است و شايد هم ميداند كه عمر لنگها به سر آمده و دستمالهاي كاغذي و يكبار مصرف، ارزان و راحت در هر جايي يافت ميشود. هر بار كه او را ميديدم دوست داشتم ببينم در روز چند عدد لنگ (دستمال يزدي) ميفروشد. در نتيجه روزي به سراغش رفتم و به عنوان خريدار قيمتها را پرسيدم. لنگها بنا به اندازه و جنسشان كه از نخ يا پلاستيك باشد از 1000 تا 3500 تومان قيمت داشت. لنگي 2000 توماني خريدم و فهميدم روزي پنج شش لنگ بيشتر نميفروشد. علاقه چنداني به صحبت كردن نداشت و تعدادي از سوالهايم بيجواب ماند و در نهايت عكسي و بدرودي.
هميشه با ديدن لنگهاي قرمز به ياد دکتر معطری و دكتر كهرم ميافتم. تا جايي كه يادم ميآيد آنها هميشه در جيبشان لنگ داشتند و در زمانهاي كه آدمها به بهانههاي مختلف مشغول قتل عام دستمالهاي كاغذي هستند با دستمال يزدي عرق از پيشاني ميچيدند و دست و صورتشان را با لنگ خشك ميكردند. نميدانم دكتر معطري هنوز هم در بوستون از لنگ استفاده ميكند يا نه ولي ميدانم كه دكتر كهرم همچنان از لنگ به عنوان يك نماد جدايي ناپذير براي تبليغ بر ضد دستمالهاي كاغذي بهره ميبرد.
گاهي اوقات استفاده از نمادها و كارهاي كوچك تاثيرشان از بسياري از ادعاهاي بزرگ بيشتر است. كارهايي ساده كه ادعاهاي بزرگ را باورپذير ميكند و تاثير ماندگارتري بر محيط و انسانهاي پيرامون ميگذارد.
خلاصه پيام اينكه اگر پيرمردي را ديديد كه شانههايش بر زير لنگهاي قرمز رنگ خم شده بود براي برداشتن باري از دوشش لنگي بخريد و اگر رويتان نميشود از لنگ يا دستمالهاي پارچهاي استفاده كنيد قبل از استفاده از دستمالهاي كاغذي اندكي صبر كنيد و به درختي كهنسال و شكوهمند بينديشيد كه تبديل به دستمالي كاغذي ميشود تا در ثانيهاي در دستان شما نابود شود.
نازی نازی امشب دلم مست تو است
هفته پيش طي توفيقي اجباري براي كاري به حوالي ترمينال جنوب رفته بودم. در خياباني نزديك ايستگاه مترو دستفروشان كالاهايي را بساط كرده بودند كه فكر ميكردم دورانشان ساليان زيادي است كه به سر آمده. از عكسهاي قديمي و سياه و سفيد فردين و داريوش و راج كاپور گرفته تا فيلمهاي فارسي و هندي نظير صمد و سلطان قلبها و شعله. در كنار دستفروشان هم مغازههاي صوتي، صداهاي سركوب شده خوانندههاي زيرزميني را از اكوهايشان براي گوش عابران پخش ميكردند. در آن فضا و مكان احساس كردم 20 سالي به گذشته برگشتهام در نتيجه تصميم گرفتم از آنجا بدون محصول و دستاورد برنگردم و از آن دنيا به دنياي خود چيزي به يادگار ببرم. در بين عكسها و فيلمها چيز به درد بخوري نديدم اما در بين صداهاي مدهوش كنندهاي كه ميشنيدم تنها يك موزيك بود كه گوشم احساس كرد ريتم بهتري دارد و شكوفانهتر و نوآورانهتر است. در نهايت مغزم فرمان داد براي حمايت از خوانندههايي كه در زير زمين با شرايط سخت همچون كارگران معدن مشغول توليد و استخراج مواد صوتي هستند آن را بخرم. فروشنده گفت بدان و آگاه باش كه با اين موزيك خيلي حال خواهي كرد و خواننده اين موزيك سامان شاكري است كه خيلي فروش دارد. بعد بابت يك سي دي بي نام و نشان هزار تومان از من گرفت. من كه از خريدن موسيقي مبتذل، مستهجن و زيرزميني آن هم از نزديكي ترمينال جنوب پيش خودم شرمنده و دچار وجدان درد شديدي شده بودم سريعا محل وقوع جرم را ترك كردم و به خانه برگشتم. شب وقتي به سراغ سي دي رفتم ديدم كه بيش از 150 موسيقي از 10 خواننده گمنام هنرشان در اين سي دي عرضه شده است. باز هم توفيق اجباري پيش آمد كه نيم ساعتي در محضر صداهاي سركوب شده به دنبال آهنگ مورد نظر بگردم اما هرچه گشتم اثري از آثار موزيكي كه بابتش پول داده بودم، نيافتم. وقتي از كلاهي كه سرم رفته بود آگاه شدم اصلا ناراحت نشدم و به خودم گفتم حقته و در گوگل آهنگ را جستجو و دانلود كردم. آنگاه فهميدم اين موزيك را فردي به نام سعيد آسايش خوانده است نه سامان شاكري. از اينكه حقيقت را كشف كرده بودم خوشحال شدم اما اين حقيقت زياد حقيقي نبود چون وقتي صبح سوار تاكسي شدم همان موزيك داشت پخش ميشد و همان خواننده داشت ميگفت امشب دلم دوباره هواي لباتو داره به باد ميگم دوباره بوي تنتو بياره. نازي نازي ناز گل من. عشقه تو حالا تو دل من. من كه از اين رويداد همزمان دچار سرگيجه شده بودم از راننده كه هم سن و سال خودم بود پرسيدم ببخشيد ميدونيد اين آهنگ را چه كسي خوانده؟ راننده گفت: تازه اين آهنگ را شنيدي؟ گفتم: بله همين ديروز بود. گفت: بدان و آگاه باش كه از دنيا خيلي عقبي و نيم عمرت بر فناست كه اين آهنگ را تا به حال گوش ندادهاي. اين آهنگ را وحيد سعيدي حدود يك سال پيش خوانده است.
من كه تمام عمر خودم را بر فنا ميديدم و داشتم از تعجب شاخ در ميآوردم فقط سكوت كردم و نفهميدم بالاخره اين آهنگ چند تا شوهر دارد كه اين همه خواننده با يك ريتم و يك مدل آن را خواندهاند.
خلاصه پيام اينكه آهنگ را از انتهاي پيام دانلود كنيد و بشنويد شايد هوس كرديد آن را بازخوانی کنید و شايد هم خوانندهاش خودتان بودهايد و خبر نداشتهايد.
كمربندها را باز كنيد
درب ماشينش به زور هم بسته نميشد و بايد با يك دست درب را نگه ميداشتي تا به بيرون پرت نشوي اما پيرمرد اصرار داشت كه درب را تازه رگلاژ كرده است و بايد آن را به آرامي بست. حدود 70 سال سن داشت اما ماشينش 30 سالي از خودش جوانتر بود. من طبق عادت هنگام نشستن روي صندلي در تلاشي بيهوده سعي در بستن كمربند ايمني در پيكاني داشتم كه هيچ يك از اجزايش نشاني از ايمني نداشت. (قبل از هرچيز بگويم فقط نيمي از تلاشهاي من در بستن كمربند در ماشين مسافركشها به نتيجه ميرسد ولي نكته جالب و سرگرمكنندهاش نطقهاي فلسفي است كه مسافركشها در اين باره ميكنند.)
وقتي داشتم بندي را كه پيرمرد به عنوان كمربند ايمني كار گذاشته بود دور خود ميبستم پيرمرد فرياد برآورد پسرجان نبند چرا ميخواهي ببندي؟ من كه برق از سه فازم پريده بود گفتم: پدرجان كار از محكم كاري عيب نميكند. پيرمرد با لهجه با مزهاش گفت: پسرجان خداوند انسان را آزاد آفريده و بايد آزاد زندگي كنيم. چرا بايد با كمربند دست و پاي خود را ببنديم و آزادي خدادادي را از بين ببريم. اينها به همه جايمان كمربند بستهاند. وقتي بچه بوديم پدرمان با كمربند به جانمان ميافتاد، وقتي بزرگتر شديم تنبان گشادي را به زور پايمان كردند و با كمربند به دور كمرمان سفتش كردند تا نكند يكدفعه تنبان از پايمان در برورد و بيآبرو شويم. حالا هم كه به اين سن و سال رسيدهايم دولت دست از سرمان بر نميدارد و ميخواهد با كمربند ايمني جانمان را بگيرد و اسيرمان كند. خودم شنيدهام كه بعضي از آدمها هنگام تصادف در پشت اين كمربندها گير افتادهاند و مردهاند.
من كه تازه متوجه شده بودم يك عمر در غفلت به دور خود كمربند بستهام و آزاديهاي اساسيام را محدود كردهام به پيرمرد گفتم در ماشينهاي پيشرفته وسيلهاي به نام كيسه هوا كار گذاشتهاند نظرت در مورد آنها چيست؟ گفت تا به حال نديدهام و نشنيدهام ولي مطمئن هستم كه آنها را هم گذاشتهاند تا انسانها را خفه كنند تا هنگام تصادف راحتتر بميرند.
پيام پيرمرد مسافربر داراي چند نكته استراتژيك پنهان و آشكار است كه بايد به آنها توجه شود:
1- كمربند ايمني، كيسه هوا و ترمز ABS جزو نشانهها و ابزارهاي فرهنگ مبتذل و ديكتاتورپرور كشورهاي غربي است كه ميخواهند كشور آزادي مثل ما را با كمربند ايمني به بند كشند، صداي آزاديخواهانه ما را با كيسه هوا خفه كنند و با ترمز ABS جلوي پيشرفت و شتاب سريع ما را در توليد اين همه شهيد و جانباز در جادهها بگيرند تا نگذارند از اين طريق به حقوق مسلم و غيرمسلم خود دست پيدا كنيم.
2- بايد در شاخصههاي آزاديخواهانه خود تجديدنظر و هر نوع كمربند از هر جنس و ماركي را به عنوان سمبل ضد آزاديخواهي نابود كنيم و روز بدون كمربند را در تقويمها بگنجانيم تا روز رهايي از كمربندها فرا برسد تا نوادگان ما مثل ما بوي خوش آزادي را استشمام كنند.
3- نبستن كمربند ريشه در دوران كودكي و آموزشهاي ما دارد اگر ميخواهيد فرزندانتان آزاديخواه بار بيايند و در بزرگسالي زير يوغ كمربند ايمني نروند آنها را روزي چند نوبت با كمربند تنبانتان سياه كنيد. اين عمل هم باعث فعاليت بدني شما و جگرگوشهتان ميشود و هم كودكانتان از نظر رواني كمربند زده ميشوند و تا آخر عمر زير بار هيچ كمربندي نخواهند رفت و آزاد خواهند زيست و آزاده خواهند مرد.
به زور فرهنگسازی نكنيد

الن بيش از 60 سال سن دارد و بيش از 20 سال است كه در ايران زندگي ميكند. زادهي فنلاند است اما محل سكونتش فريدونكنار است. او يك جانورشناس است و كوچ درناهاي سيبري سوژه و علت كوچش به ايران بوده است. او ميداند نسل اين گونه نادر جانوري در حال انقراض است. به همين خاطر به ايران آمده و در نزديكي يكي از مكانهاي كوچ اين درناها اقامت گزيده است. او توانسته است مردم فريدونكار را نسبت به اين گونه حساس كند و سرنوشت درناها را به زندگي آنها گره بزند. او درناي سيبري را سمبل اين ناحيه كرده و اين پرنده اكنون به عنوان عامل وحدت بخش، درآمدزا و جذب كننده توريست و محقق به حساب ميآيد.
الن رمز تاثيرگذاري كارش را زندگي و حضور در كنار مردم ميداند. الن معتقد است كه به زور نميتوان فرهنگ مردم را تغيير داد و فرهنگ سازي كرد. او تعجب ميكند كه در ايران علاقهي ويژهاي به فرهنگ سازي وجود دارد بدون اينكه بديهيترين نكات در اين خصوص رعايت شود. او معتقد است هر جامعهاي صاحب فرهنگ خاص خود ميباشد كه به مرور زمان شكل گرفته است و نميتوان آن را به راحتي تغيير داد. او در عوض معتقد است كه اكثر مردم داراي اين شعور و درك هستند كه با ديدن رفتار صحيح و مثبت از آن الگوبرداري كنند و رفتار و نگرش ناصحيح خود را اصلاح كنند.
او حساس شدن اهالي فريدونكنار نسبت به درناي سيبري را حاصل همين نگرش ميداند. جواناني كه 20 سال پيش در هنگام ورود الن كودكاني بيش نبودهاند تحت آموزشها و پا به پاي او تبديل به انسانهايي شدهاند كه به جاي تخريب محيط زندگيشان به آن جان ميبخشند و پذيراي پرندگاني ميشوند كه مانند اعضاي خانواده دوستشان ميدارند و از آنها حفاظت ميكنند.
كارهاي الن مرا ياد مطلب كوتاه و معروفي میاندازد كه نمونه واقعي از اقدامات او به حساب میآيد:
Go to the people. Live with them. Work with them. Learn from them.
Start with what they know. Build with what they have.
And in the end when the work is done, the people will say:
"We have done it ourselves".
با جارو، پارو كنيد.

با جارو و خاك انداز به جنگ با برف رفته بود. چنان در كارش غرق شده بود گويي قرار بود راههاي ارتباطي پوشيده از برف را باز كند. عجله داشتم و سريع از كنارش گذشتم و دور شدم اما حيفم آمد دوربينم چنين صحنهي بينظيري را شكار نكند. مسير طي شده را برگشتم و دوربين را نشانش دادم و گفتم مي تونم عكس بگيرم؟ پيرمرد با تعجب نگاهم كرد و گفت: "عكس چيه؟" گفتم: "چيز مهمي نيست راحت باش و به كارت برس."
چند لحظهاي ايستادم و نگاهش كردم ياد برف سنگين چند وقت پيش افتادم كه جادههاي اصلي بسته شده بود و مردم در جادهها گير افتاده بودند و در نهايت مسوولين مربوطه با تانك و نفربر به جنگ با برف رفتند و در عملياتي دشمن شكن تعدادي از جادهها را باز كردند و اسيران برفي را از دست دشمن برفي نجات دادند. در آن لحظه احساس كردم چه شباهت و هارموني عجيبي بين كار پيرمرد در مقياس کوچک و مديران نابغه ما در مقياس بزرگ وجود دارد كه ميتوانند اينگونه خلاقانه و هنرمندانه از وسايل و تجهيزات در راستاي حل مشكلات بشريت بهره ببرند.
نميدانم چرا بعضي به اين شعر "هنر نزد ايرانيان است و بس" خرده ميگيرند. از كجا ميدانند شايد فردوسي خدابيامرز هم در آن زمان شاهكارهايي اينچنيني ديده است كه اين شعر را سروده است.
خلاصه پيام اينكه خانهها و خودروهايتان را به جاي تجهيز به زنجير چرخ، به جارو و تانك مجهز كنيد تا در موقع لزوم بتوانيد با جارو، پارو كنيد و با تانك به جنگ برف برويد.
با خدا تماس بگیرید

آبمان ايستاده بود، يعني جريان آب در لولهها بر اثر يخ زدگي، متوقف شده بود. بعد از خوددرماني و نتيجه نگرفتن، در نهايت تصميم گرفتم با يكي از اين شمارههاي سه رقمي همه كاره تماس بگيرم.
"122 آبفاي تهران بفرماييد." با لحن مظلومانهاي گفتم: "ببخشيد خانوم آب لولههاي ما يخ زده و الان آب نداريم. چه كار كنيم؟" اپراتور كه فكر كرد با بچه طرف است با لحن مهربانانهاي گفت: "ببينم پسرم خونتون كجاست؟" من اندكي جديتر گفتم: "ببخشيد خانوم آب خونمون قطع نشده، اينجا محل كار بندست و آدرسش فلان جاست."
اپراتور وقتي فهميد با بچه طرف نيست تعدادي سوال و توصيه كرد. وقتي ديد تمام كارهاي لازم را انجام دادهايم گفت: "كاري از دست ما ساخته نيست و بايد منتظر بمانيد تا بعد از فصل يخبندان هوا گرم شود و يخها خودشان آب شوند." بعد از شنيدن اين جواب با تعجب گفتم: "ما نميتوانيم تا آن موقع صبر كنيم تا آن روز همه ما از تشنگي ميميريم. به من بگوييد چه سازماني مسوول اين كار است و بايد با كجا تماس بگيرم؟" اپراتور به شوخي گفت: "هيچ كس نميتواند به شما كمك كند الان فقط ميتوانيد با خدا تماس بگيريد." من هم جدي گفتم: "پيشنهاد خيلي خوبيه. نتيجهي تماسم را با خدا حتما به شما اعلام ميكنم. "
اگر خدا قبل از اختراع انسان، تلفن را اختراع كرده بود و يك شماره رند و اختصاصي براي خودش ثبت ميكرد انسانها مجبور نبودند براي حل مشكلاتشان به جاي تماس با او با بندگان ناتوانش تماس بگيرند. در مملكتی كه همه امور به آسمان حواله ميشود و همه بايد به زور رستگار شوند چه نيازي به اين همه دولتمرد و كارمند و سازمان و دم و دستگاه وجود دارد و امور بندگان را به بندگان ميسپارند. اگر اين اصل ساده را پذيرفته بوديم كه كار خلق خدا را بايد به خود خداوند سپرد هم در منابع صرفهجويي ميكرديم و هم مشكلاتمان سريعتر حل میشد.
در اين افكار داشتم غرق ميشدم كه صداي شر شر آب باعث شد از خفه شدن نجات پيدا كنم. نميدانم خانم اپراتور خودش به صورت مستقيم با خدا تماس گرفته بود يا فصل يخبندان تصميم گرفته بود زودتر تمام شود. هر چه بود تجربه معنوي خوبي بود كه محصولش را ميتوانيد در خلاصه پيام بخوانيد.
اگر دزد به خانهتان زد به جاي تماس با 110 با خدا تماس بگيريد.
اگر در جاده گير افتاديد به جاي تماس با 141 با خدا تماس بگيريد.
اگر خانهتان آتش گرفت به جاي تماس با 125 با خدا تماس بگيريد.
اگر فشار خونتان بالا زد به جاي تماس با 115 با خدا تماس بگيريد.
اگر فشار گازتان پايين زد به جاي تماس با 194 با خدا تماس بگيريد.
اگر دچار كودك آزاري شديد به جاي تماس با 123 با خدا تماس بگيريد.
اگر از وضعيت هوا خبر نداريد به جاي تماس با 134 با خدا تماس بگيريد.
اگر پيامهاي مرا درك نميكنيد به جاي پيام گذاشتن با خدا تماس بگيريد.
نسيم بخوانيد

دو سال است که ماهنامه نسيم را از اولین شماره تولدش خريدهام، خواندهام و لذت بردهام. نسيم محصول خزان مطبوعات اصلاح طلب است. آنگاه كه راه سياست بسته شد تا روزنامه نگاران مجبور شوند از بادی سياست به بادی اجتماع كوچ كنند. نسيم نشريهاي خواندني و پرمغز است كه توسط روزنامهنگاراني باتجربه و حرفهاي منتشر ميشود. سوژههايي كه نسيم به آنها ميپردازد بكر و خلاقانه است گويي كه نويسيندگان آن نبض جامعه را در دست دارند و ميدانند از چه گويند و چگونه بگويند.
در یک دهه اخیر نشريهاي نبوده است كه آن را به صورت مرتب بخوانم و توقيف نشود. اميدوارم نسيم مانند آنها به تير غيب از پا نيفتد و عمرش دراز باشد. در هر صورت توصیه میكنم براي اينكه رستگار شويد علاوه بر وبلاگ من، ماهنامه نسيم را هم بخوانيد.
محمد قوچاني سردبير نشريات منحله شرق و هم ميهن به مناسبت دومين سالروز انتشار نسيم نوشته است: "نسيم تجربه بخشي خصوصي است در انتشار نشريهاي ميان نشريات عامهپسند و نشريات نخبهگرا. عامه پسند نيست چرا كه نشريات عامه پسند در ايران عادت به پخته خواري دارند و بدسليقگي. بدين معني نشربات زرد ما واقعا زرد نيستند، مبتذل هستند. اما نسيم اينگونه نيست. نسيم در يك كلمه نشريهاي عمومي اما نه مبتذل. عامهپسند اما نه ضد نخبگان و حرفهاي است. ذكر اين نكته ضروري است كه به نظر من هر كسي حتي اگر ادعاي روشنفكري هم دارد در سبد خريد خود به نشريهاي مانند نسيم نياز دارد تا بتواند با جامعه واقعي پيرامون خود ديدار كند. ديداري كه تصوير او از چامعه را واقعي و انساني ميكند و از فضاي خيالي و انتزاعي دور ميسازد. ..."
ته سيگارتان را با كف كفش خودتان خاموش كنيد

من كف كفش پيامبرم. پيامي داشتم كه ابتدا به پيامبر گفتم بگويد، ديدم دارد در وظايفش كوتاهي و امروز و فردا ميكند، خسته شدم در نتيجه پايم را در كفشش كردم و تصميم گرفتم خودم به صورت مستقيم و رو در رو پيامرساني كنم. راستش را بخواهيد از موضوعي سخت ميسوزم و رنج ميبرم. اگر چهره مرا در تصوير بالا مشاهده كنيد آثار سوختگي را در نواحي مختلف بدن من مشاهده خواهيد كرد. نميخواهم بگويم پيامبر مرا شكنجه ميدهد ولي كاري كه با من ميكند چيزي كمتر از شكنجه نيست. فكر ميكنيد اين سوختگي ناشي از چيست؟ راه رفتن بر روي گدازههاي آتشفشان و يا عبور از حلقه آتش؟ نه اشتباه نكنيد. طبق آمار رسمي و منتشر نشده طي هفته گذشته 23 نخ ته سيگار روشن، توسط من در اقصي نقاط سطح شهر تهران خاموش شده است. نميدانم مگر من آتشنشانم؟ مگر وظيفه يك كف كفش چيست؟ اين چه ظلمي است كه پيامبر در حق من روا ميدارد؟ اگر اين سيگارها را خود پيامبر ميكشيد خيالي نبود و همه آنها را با اشتياق خاموش ميكردم. مشكل من اين است كه او وسواس سيگار دارد. هرجايي ته سيگار روشني ميبيند سنسورهايش آژير ميكشند و ژن مسووليت اجتماعيش را تحريك ميكنند در نتيجه او با سرعت ميرود و مرا با تمام قدرت بر روي آنها فشار و خاموششان ميكند و پيش خودش فكر نميكند كه چه عذابي با اين كارش به من ميدهد. نميدانم چه گناهي كردهام كه دست تقدير مرا در پاي پيامبر فرو كرده است. اي كاش پاي تقدير مرا همانند دستكشي در دستهايش فرو ميكرد. خلاصه اينكه خواهران و برداران من اگر سيگار ميكشيد نوش جانتان. اگر علاقهداريد ابزارآلاتتان را در خيابان پرتاب كنيد به من ربطي ندارد به شعورتان ربط دارد ولي لطفا سيگارتان را يا تا تهش بكشيد و يا آن را بعد از پرتاب كردن در خيابان با كف كفش خودتان خاموش كنيد. وظيفه كف كفشتان را به گردن من نيندازيد. من هم براي خودم هزار اميد و آرزو دارم نميخواهم بسوزم و جوانمرگ شوم. هزاران متر راه نرفته انتظار مرا ميكشند، مرا از طي كردن آنها محروم نكنيد.
مرگ، مرگ است.
بين زمين و آسمان معلق بود. دختري جوان بود و از طنابي آويزان. قصد داشت از بالاي دهانه غار تا زمين را با طناب فرود بيايد. نه كلاه ايمني بر سر داشت و نه وسيله نجاتي در كف. و من هم سر بر آسمان و دوربين در دست نظارهگر بازيش با مرگ بودم. وقتي به نيمه راه رسيد از او پرسيدم: "نميترسي بيفتي و بميري؟" در جوابم فقط لبخندي زد و گفت: "مرگ، مرگ است." نميدانم اثر جاذبه زمين بود كه دخترك را شاعر کرده بود يا جاذبه شاعري باعث شده بود كه او اينچنين خود را با طنابي در آسمان بازي دهد. از پاسخ فلسفي و شجاعتش به قدري غافلگير شدم كه جاذبه مرگ مرا هم در بر گرفت و اگر طنابي در نزديكيام بود بدم نميآمد با مرگ دست و پنجه نرم كنم و خودم را با طناب از جايي آويزان كنم. بعد از دقايقي دخترك صحيح و سالم به زمين رسيد و من مانند گاريچي شعر سهراب در حسرت مرگ ماندم.
چند روزي از آن حسرت نگذشته بود كه قيصرٍ شاعر مرد و يكي از نشريات در كنار عكس بزرگي از او تيتر زد كه "مرگ مرگ است اگر براي تو باشد" نميدانم اين رويداد همزمان چه معنايي داشت و نميدانم قيصر قبل از مرگش اين شعر را براي خودش گفته بود يا شاعري بعد از مرگ قيصر اين شعر را برايش سروده بود. اين مساله زياد مهمي نبود. مهم اين بود مني كه در كودكي تحت تاثير جامعه آموخته بودم مرگ سخت است و در اوایل جوانی با ديدن فيلم گبه مخملباف فهميده بودم كه مرگ رنگ است، اكنون تحت تاثير اين ماجرا دانستم مرگ، مرگ است و مرگ گاه در سایه نشسته است و به ما مینگرد.
