مرگ، مرگ است.
بين زمين و آسمان معلق بود. دختري جوان بود و از طنابي آويزان. قصد داشت از بالاي دهانه غار تا زمين را با طناب فرود بيايد. نه كلاه ايمني بر سر داشت و نه وسيله نجاتي در كف. و من هم سر بر آسمان و دوربين در دست نظارهگر بازيش با مرگ بودم. وقتي به نيمه راه رسيد از او پرسيدم: "نميترسي بيفتي و بميري؟" در جوابم فقط لبخندي زد و گفت: "مرگ، مرگ است." نميدانم اثر جاذبه زمين بود كه دخترك را شاعر کرده بود يا جاذبه شاعري باعث شده بود كه او اينچنين خود را با طنابي در آسمان بازي دهد. از پاسخ فلسفي و شجاعتش به قدري غافلگير شدم كه جاذبه مرگ مرا هم در بر گرفت و اگر طنابي در نزديكيام بود بدم نميآمد با مرگ دست و پنجه نرم كنم و خودم را با طناب از جايي آويزان كنم. بعد از دقايقي دخترك صحيح و سالم به زمين رسيد و من مانند گاريچي شعر سهراب در حسرت مرگ ماندم.
چند روزي از آن حسرت نگذشته بود كه قيصرٍ شاعر مرد و يكي از نشريات در كنار عكس بزرگي از او تيتر زد كه "مرگ مرگ است اگر براي تو باشد" نميدانم اين رويداد همزمان چه معنايي داشت و نميدانم قيصر قبل از مرگش اين شعر را براي خودش گفته بود يا شاعري بعد از مرگ قيصر اين شعر را برايش سروده بود. اين مساله زياد مهمي نبود. مهم اين بود مني كه در كودكي تحت تاثير جامعه آموخته بودم مرگ سخت است و در اوایل جوانی با ديدن فيلم گبه مخملباف فهميده بودم كه مرگ رنگ است، اكنون تحت تاثير اين ماجرا دانستم مرگ، مرگ است و مرگ گاه در سایه نشسته است و به ما مینگرد.
خدايا آنچه خوبان همه دارند به من بده
دو دختر جوان، من و يك پيرمرد. يك خيابان خلوت، صبح زود يك روز تعطيل و هوايي ناجوانمردانه سرد. انتظار براي رخشی سفيد كه ما را از ايستادن بر روي مچهای دو پا نجات دهد. مقصد كوتاه بود و مشترك ولي پرندهای قصد پر زدن در آن خيابان مه گرفته را نداشت. سرانجام انتظارها به پايان رسيد و جوانی رعنا و خوش قد و بالا سوار بر رخشي سفيد از درون مه آشكار شد. او بيشك همان فرشته نجاتي بود كه خداوند براي نجات ما از سرما فرستاده بود. در آن هنگام بود كه فهميدم فرشتهها در روزهاي تعطيل بيكار نيستند و گره از كار خلق ميگشايند. فرشته با پرايد سفيدش به ما رسيد اما نميدانم چه شد كه مرا نديد، از پيرمرد عبور كرد و دختران جوان را براي نجات دادن برگزيد. فرشته كنار جوانهها توقف كرد ديالوگي كوتاه رد و بدل شد و درهای نجات گشوده شدند. من سريع فهميدم به خاطر گناهانم مستحق نجات يافتن نيستم به همين خاطر از جايم تكان نخوردم ولي پيرمرد با شور و شوق به سمت پرايد رفت و هنگامي كه به رخش رسيد ديگر نه از فرشته نجات خبری بود و نه از دختران جوان. پيرمرد گيج شده بود و با خودش حرف ميزد. تا جايی كه توانست به من نزديك شد و طوري كه من هم بشنوم خيلي جدي و با احساس گفت: "خدايا من چيم كمتر از اون دخترها بود كه من رو سوار نكرد. آخه چي ميشد همون چيزهايي كه اون دو تا دختر داشتند به من هم ميدادي تا اون مرتيكه من رو هم سوار ميكرد؟"
به نظرم كاملا حق با پيرمرد بود. چه ايرادي داشت كه خداوند امكانات ويژهاي همانند كارت منزلت براي پيرمردها در نظر ميگرفت و برخي از ويژگيهاي بارز دختران جوان را در وجود پيرمردان ميگذاشت تا اينگونه مورد بيمهری قرار نگيرند. از طرفي معلوم نيست چرا در صبح زود روزهاي تعطيل هيچگونه نظارتي بر روي كار فرشتگان نجات صورت نميگيرد تا اينگونه خيره سرانه به دنبال هوي و هوس خود نروند و انسانهاي ضعيفالنفسي همچون من را در كار خلقت و فرشتگان بدگمان نكنند.
از كاندوم استفاده كنيم و بگذاريم از كاندوم استفاده كنند.

اولين بار واژه كاندوم را در سن 20 سالگي در تعدادی جوك و شوخي شنيدم و تا 22 سالگي نميدانستم كه كاندوم خوردني است يا پوشيدني. اصلا يادم نميآيد در آن دو سال به چه دليلي به آن جوكها ميخنديدم ولي يك بار اس ام اسي به دستم رسيد كه هر چقدر فكر كردم نتوانستم پيش خودم تجزيه و تحليلش كنم و در نتيجه دست به دامان گوگل شدم. وقتي فهميدم كاندوم چيست، چهرهام ديدني بود. دوست داشتم دوباره يكي پيدا شود و آن جوكها را يكبار ديگر برايم تعريف كند تا دوزاريهايي كه در مغزم ناجور افتاده بود آزاد شوند. پيش خودم شرمنده شده بودم و نميدانستم جواب خودم را به خاطر اين ناداني عظيم چطور بدهم. خدا را شكر كردم كه اين ناداني مربوط به جوك ميشد و من آدم پرخطري نبودم كه رفتار پرخطر داشته باشم وگرنه به خاطر اين ناداني ممكن بود چندين بار ايدز بگيرم.
دهم آذر روز جهاني ايدز است و شان نزول اين پيام به همين مناسبت است.
در ايران طبق آمار رسمي بيش از 15 هزار نفر مبتلا به ايدز داريم. آمار غير رسمي را خودتان حدس بزنيد. هنوز در اين زمينه نتوانستهايم مقام اول را در دنيا كسب كنيم. اگر كمي تلاش كنيم ميتوانيم يك شبه ره صدساله برويم و مقام اول را به خود اختصاص دهيم. در كشور ما همه امور وارونه است. براي جلوگيري از گسترش ايدز در بين آدمهاي معتاد و ناسالم سرنگ رايگان توزيع ميكنيم ولي جلوي تبليغات و آموزش در خصوص استفاده از كاندوم در بين آدمهاي سالم را ميگيريم. براي مبتلايان به ايدز در دنيا داروي آيمود احمدي نژادي اختراع و كشف ميكنيم. ولي براي آموزش در خصوص رفتار جنسي سالم و جلوگیری از رفتارهاي پرخطر جنسي محدوديت قايل ميشويم. نعل وارونه حكايت ماست.
بيشترين راه انتقال ويروس ايدز از طريق رفتارهاي پرخطر جنسي است. رفتارهاي پرخطر جنسي یعنی داشتن شركاي جنسي متعدد/ تماسهاي جنسي نامعمول (تماس مقعدي و دهاني)/ متوسل شدن به خشونت در زمان تماس جنسي/ مصرف الكل، مواد مخدر و يا روانگردان قبل از برقراري تماس جنسي/ تماس جنسي محافظت نشده ( عدم استفاده از كاندوم).
پس حواستان را جمع كنيد كه رفتار پرخطر انجام ندهيد. متعهد باشيد ولي اگر بيخيال تعهد شدهايد، تعهدتان را به كاندوم از دست ندهيد. خلاصه پيام اينكه اگر مرد هستيد از كاندوم استفاده كنيد و اگر نامرديد بگذاريد طرف مقابلتان از كاندوم استفاده كند.
شعار امسال روز جهاني ايدز اين است: "در برابر گسترش ایدز پيشگام شو" براي كسب اطلاعات بيشتر در خصوص كاندوم و ايدز به سايتهاي زير سري بزنيد:

1- من يك پيامبر مجازي هستم و تنها وظيفه من حمل و نقل پيام است، پس انتظار زيادي از من نداشته باشيد.
2- فعلا از دين خبري نيست، من پيامبر دينآوري نيستم. پس خيالتان راحت باشد و آسوده بخوابيد.
3- فعلا جزا و پاداشي در كار نيست چون پولي و زوري براي پرداخت جزا و پاداش ندارم. پس هر چه ميخواهد دل تنگتان بگوييد و انجام دهيد.
4- فعلا توان انجام معجزه را ندارم. در اين مدت خيلي سعي كردم حداقل يك معجزه مجازي رو كنم ولي نتوانستم، شرمندهام. پس لازم نيست به من ايمان بياوريد.
5- فعلا از پذيرفتن هرگونه پيرو، عضو و داوطلب معذورم. شرايط و شرح وظايف پيرويت بعد از ايجاد قوم مجازي در آيندهاي نه چندان دور اعلام خواهد شد. پس خودتان را براي آن روز آماده كنيد.
6- فعلا كتابي در كار نيست، از جزوههايي كه ميگويم يادداشت برداري كنيد يا پلي كپي بگيريد.
7- فعلا تكليفي بر گردن شما نميگذارم. تنها وظيفه شما خواندن من و پيامگذاري است.
8- ممكن است برخي از پيامهاي من غيراخلاقي و جنبه بدآموزي داشته باشد در نتيجه هيچگونه مسووليتي در قبال پيامهايم بر عهده نميگيرم و تمام عواقب ناشي از خواندن پيامها بر عهده خودتان است. پس اگر جنبه نداريد پيامها را نخوانيد.
9- منبع وحي و پيامهاي من، انسانها، موجودات زنده و غيرزنده و منويات دروني ميباشند، پس آنها را زياد جدي نگيريد.
10- منبع مشروعيت و صلب مشروعيتم، خودم هستم. پس مشروعيت من را زير سوال نبريد.
