با جارو، پارو كنيد.

با جارو و خاك انداز به جنگ با برف رفته بود. چنان در كارش غرق شده بود گويي قرار بود راههاي ارتباطي پوشيده از برف را باز كند. عجله داشتم و سريع از كنارش گذشتم و دور شدم اما حيفم آمد دوربينم چنين صحنهي بينظيري را شكار نكند. مسير طي شده را برگشتم و دوربين را نشانش دادم و گفتم مي تونم عكس بگيرم؟ پيرمرد با تعجب نگاهم كرد و گفت: "عكس چيه؟" گفتم: "چيز مهمي نيست راحت باش و به كارت برس."
چند لحظهاي ايستادم و نگاهش كردم ياد برف سنگين چند وقت پيش افتادم كه جادههاي اصلي بسته شده بود و مردم در جادهها گير افتاده بودند و در نهايت مسوولين مربوطه با تانك و نفربر به جنگ با برف رفتند و در عملياتي دشمن شكن تعدادي از جادهها را باز كردند و اسيران برفي را از دست دشمن برفي نجات دادند. در آن لحظه احساس كردم چه شباهت و هارموني عجيبي بين كار پيرمرد در مقياس کوچک و مديران نابغه ما در مقياس بزرگ وجود دارد كه ميتوانند اينگونه خلاقانه و هنرمندانه از وسايل و تجهيزات در راستاي حل مشكلات بشريت بهره ببرند.
نميدانم چرا بعضي به اين شعر "هنر نزد ايرانيان است و بس" خرده ميگيرند. از كجا ميدانند شايد فردوسي خدابيامرز هم در آن زمان شاهكارهايي اينچنيني ديده است كه اين شعر را سروده است.
خلاصه پيام اينكه خانهها و خودروهايتان را به جاي تجهيز به زنجير چرخ، به جارو و تانك مجهز كنيد تا در موقع لزوم بتوانيد با جارو، پارو كنيد و با تانك به جنگ برف برويد.
با خدا تماس بگیرید

آبمان ايستاده بود، يعني جريان آب در لولهها بر اثر يخ زدگي، متوقف شده بود. بعد از خوددرماني و نتيجه نگرفتن، در نهايت تصميم گرفتم با يكي از اين شمارههاي سه رقمي همه كاره تماس بگيرم.
"122 آبفاي تهران بفرماييد." با لحن مظلومانهاي گفتم: "ببخشيد خانوم آب لولههاي ما يخ زده و الان آب نداريم. چه كار كنيم؟" اپراتور كه فكر كرد با بچه طرف است با لحن مهربانانهاي گفت: "ببينم پسرم خونتون كجاست؟" من اندكي جديتر گفتم: "ببخشيد خانوم آب خونمون قطع نشده، اينجا محل كار بندست و آدرسش فلان جاست."
اپراتور وقتي فهميد با بچه طرف نيست تعدادي سوال و توصيه كرد. وقتي ديد تمام كارهاي لازم را انجام دادهايم گفت: "كاري از دست ما ساخته نيست و بايد منتظر بمانيد تا بعد از فصل يخبندان هوا گرم شود و يخها خودشان آب شوند." بعد از شنيدن اين جواب با تعجب گفتم: "ما نميتوانيم تا آن موقع صبر كنيم تا آن روز همه ما از تشنگي ميميريم. به من بگوييد چه سازماني مسوول اين كار است و بايد با كجا تماس بگيرم؟" اپراتور به شوخي گفت: "هيچ كس نميتواند به شما كمك كند الان فقط ميتوانيد با خدا تماس بگيريد." من هم جدي گفتم: "پيشنهاد خيلي خوبيه. نتيجهي تماسم را با خدا حتما به شما اعلام ميكنم. "
اگر خدا قبل از اختراع انسان، تلفن را اختراع كرده بود و يك شماره رند و اختصاصي براي خودش ثبت ميكرد انسانها مجبور نبودند براي حل مشكلاتشان به جاي تماس با او با بندگان ناتوانش تماس بگيرند. در مملكتی كه همه امور به آسمان حواله ميشود و همه بايد به زور رستگار شوند چه نيازي به اين همه دولتمرد و كارمند و سازمان و دم و دستگاه وجود دارد و امور بندگان را به بندگان ميسپارند. اگر اين اصل ساده را پذيرفته بوديم كه كار خلق خدا را بايد به خود خداوند سپرد هم در منابع صرفهجويي ميكرديم و هم مشكلاتمان سريعتر حل میشد.
در اين افكار داشتم غرق ميشدم كه صداي شر شر آب باعث شد از خفه شدن نجات پيدا كنم. نميدانم خانم اپراتور خودش به صورت مستقيم با خدا تماس گرفته بود يا فصل يخبندان تصميم گرفته بود زودتر تمام شود. هر چه بود تجربه معنوي خوبي بود كه محصولش را ميتوانيد در خلاصه پيام بخوانيد.
اگر دزد به خانهتان زد به جاي تماس با 110 با خدا تماس بگيريد.
اگر در جاده گير افتاديد به جاي تماس با 141 با خدا تماس بگيريد.
اگر خانهتان آتش گرفت به جاي تماس با 125 با خدا تماس بگيريد.
اگر فشار خونتان بالا زد به جاي تماس با 115 با خدا تماس بگيريد.
اگر فشار گازتان پايين زد به جاي تماس با 194 با خدا تماس بگيريد.
اگر دچار كودك آزاري شديد به جاي تماس با 123 با خدا تماس بگيريد.
اگر از وضعيت هوا خبر نداريد به جاي تماس با 134 با خدا تماس بگيريد.
اگر پيامهاي مرا درك نميكنيد به جاي پيام گذاشتن با خدا تماس بگيريد.
